گفتمان اصلی دولت اسلامی همین خدمت است؛ اصلاً فلسفه‌ی وجود ما جز این نیست؛ ما آمده‌ایم خدمت کنیم به مردم و هیچ چیز نباید ما را از این وظیفه غافل کند
امام خامنه‌ای(مدظله العالی)
قاضی پور ۱۳ تیر ۱۳۹۳ اخبار, اسلاید, عناوین مهم, فرهنگی, کتابخانه بدون دیدگاه

۳۳ سال است که از ربوده شدن سردار بی نشان می گذرد

اری در ۱۴ تیرماه ۱۳۶۱ بود که حاج احمد متوسلیان فرمانده لشکر محمد رسول الله توسط سربازان اسراییلی ربوده و با کم کاری مشکوک وزارت خارجه وقت از این سردار بی نشان هیچ خبری نشد .

نه تنها ما هیچ خبری از وضعیت فعلی این عزیز سفر کرده نداریم بلکه تاسف بار تر از آن ؛ هیچ اطلاعی از زندگی عادی این سردار بی نشان نیز نداریم و نمیدانیم که چه گوهری در  همین شهر دارالعباده یزد وجود داشته و ما غافل از او … .

حدودا بهمن ماه سال پیش بود که در کتاب فروشی کیهان (تهران) دنبال یک رمان جدید و خوب میگشتم که فروشنده این کتاب رو معرفی کرد …

((وقتی کوه گم شد))

که واقعا کتاب بسیار زیبایی است و شخصیت حاج احمد متوسلیان به زیبایی به تصویر کشیده  و شخصا بعد از مطالعه این کتاب بود که به شخصیت بزرگ این سردار بی نشان پی بردم کسی که شهدای بزرگی چون ابراهیم همت و عباس کریمی و محمد رضا دستواره و محسن وزوایی … و افرادی چون حاج سعید قاسمی ها … در دانشگاه احمد متوسلیان بود که عاشقی را آموختن .

به شما برادران و خواهران عزیز توصیه اکید میکنم برای اینکه ببینیم که چه قدر با احمد متوسلیان ها فاصله داریم این کتاب را مطالعه کنید …

بخشی از این کتاب در پایین قرار گرفته است .

در به آرامی باز میشود ومجتبی بارنگی پریده وارد میشود در پی او محمد ورضا وارد میشوند

مجتبی با صدایی لرزان به سمت انتهایی اتاق سلام میدهد

مجتبی :سلام

احمد در حالی که روی صندلی کنار تخت یک بسیجی مجروح نشسته ودست خود را بر پیشونی اش ستون کرده وچهره اش پنهان است دیده میشود

بسیجی بسیار کم سن وسال و نوجوان است مجتبی پریشان و مضطرب  در نزدیک تخت ایستاده وبا نگرانی به بسیجی مجروح و احمد مینگرد

مجتبی با صدایی لرزان میگوید :برادر احمد با من امری داشتید ؟

احمد به همان حالت که دست بریشانی گذاشته با صدایی دو رگه وخشمگین میگوید :کی از مرخصی آمدی ؟

مجتبی گیج و نگران میگوید دو ساعت پیش

احمد الان کجا بودی ؟مجتبی این پا و اون پا میکند میگوید نهار خوری

ناگهان احمد از جا برمیخیزد وبدون اینکه به مجتبی نگاه کند با خشم شروع به قدم زدن در کنار تخت بسیجی

میکند مجتبی از این حرکت احمد جا میخورد و یک قدم به عقب میرود

مجتبی برای آرام کردن او میگوید وقتی رسیدم دیدم موقع ناهاره گفتم اگر نخورم تمام میشود به همین خاطر……..

احمد با صدایی که میلرزد میگوییدمجتبی رئیس این بیمارستان کیه ؟

مجتبی  با صدایی لرزان میگوید من  .

احمد میگوید تو ی این شهرمریوان  چند تا بیمارستان هست ؟

مجتبی: همین یک بیمارستان

من وقتی حکم بیمارستان را  بهت دادم بهت چی گفتم ؟

گفتید اگر عیب وایرادی توی بهداشت ودرمان ببینم این بیمارستان را روی سرم خراب میکنید

احمد ناگهان میاستد وبا خشم به مجتبی می غرد بله روی سرت خراب میکنم 

احمد به یکباره بالای سر بسیجی میرود که سر ودستهایش باند پیچی است می آید

وبا صدایی ملایم اما لرزان سوال میکند برادر جان شما چند روزاست به اینجا آمدید؟

بسیجی یک هفته  است اینجا بستر ی شده ام

احمد سعی میکند صدایش را ملایم نگه دارد 

یعنی شما در طول این یک هفته با همین دستها غذا میخوردید؟

بله 

ناگهان احمد مانند بمبی منفجر میشود وبر سر او فریاد میزند بله برادر مجتبی یه هفته است این طفل معصوم  با این دستهایش روی این تخت افتاده  ویک نفر نیامده به درد این بدبخت برسد

خدا جوابتو بده مجتبی .خدا لعنتت که مجتبی خدا اون دستهات رو بشکنه که دستهای طفل معصوم را یک هفته به همین  وضع رها کردی

مجتبی : به خدا من مرخصی بودم

احمد ناگهان از پاسخ مجتبی خشمگین تر میشود ویک قدم به سمت مجتبی می آید وبا بغض سر مجتبی فریاد میزند

مرخصی بودی ؟پس وقتی مرخصی هستی این بیمارستان بی صاحبه و مریضها باید بمیرند

بی وجدان مگه

دو

ساعت پیش از مرخصی نیامدی ؟به جای سرکشی از بیمارستان رفتی نهار کوفت میکنی ؟

این طفل معصوم

نباید غذا بخوره ؟ این طفل معصوم نباید درمون بشه

این طفل معصوم رو وقتی مادرش فرستاد به این جا با این

وضع بود ؟بی وجدان مردم بچه هاشون رو مثل دسته گل تحویل ما میدن که ماباهاشون این کار رو بکنیم ؟

این بچه اگر پیش مادرش بود میگذاشت یک لکه بر روی لباسش بیافتد ؟

میگذاشت خار توی چشمش برود ؟

خدا لعنتت بکند مجتبی اینجوری از امانت مردم نگه داری میکنی ؟

میری نهار خوری میشینی غذا میخوری؟

مجتبی میگوید برادر احمد هر بخشی مدیره داخلی دارد مقصر مدیر داخلیه

احمد به شدت از پاسخ مجتبی از کوره در میرود در حالی که دنبال چیزی میگردد که با آن مجتبی رابزند فریاد میزند بی دین مسئول این بیمارستان تویی ………..

مجتبی از حالت احمد وحشت میکند وبه سرعت پابه فرار میگذارد وبه محض باز کردن درب اتاق تعدادی از

مسئولین که پشت در گوش ایستاده بودن فرارمیکنند  به محض بسته شدن درب پارچ استیل آب را که احمد به سمت مجتبی پرتاب کرده با درب اصابت میکند .

با رفتن مجتبی وساکت شدن اتاق احمد را میبینیم که با دستهایش صورت خود را میپوشاند آرام آرام شانه هایش میلرزد درست در جلوی صورت احمد دست باند پیچی شده ی بسیجی قرادارد

بسیجی با چشمان اشکبار به احمد مینگرد  محمد و رضا پریشان و  بغض کرده به احمد نگاه میکنند

احمد بی صدا اشک میریزد و سپس با همان حالت با دستهایش صورتش را میپوشاند ومینالد

احمد :خاک بر سر احمد متوسلیان که اینجوری امانت داری میکند خاک……برادرجان تو رو به حق قسم میدم

ما رو ببخش

دفعتا بسیجی با صدای بلند شروع به گریه میکند خم میشود وبا دستهای باند پیچی شده اش سراحمد را میگرد وبه سختی جلو میکشد وسر احمد را میبوسد

محمد ورضا نیز اشک از چشمانشان سرازیر میشود وبی تاب و پریشان از اتاق خارج میشوند

رضا زیر لب ناله میکند خدا لعنتت کنه مجتبی

طراحی و پشتیبانی توسط گروه رضوان